قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
3620
تاريخ الفي ( فارسى )
پرچم علم نجم الدّين وزيد . بلبان گريخته به شهر اخلاط درآمد و كس پيش مغيث الدّين طغرلشاه بن قلج ارسلان ، صاحب ارزن الرّوم ، فرستاد و از وى امداد خواست . طغرلشاه خود با سپاه بسيار به مدد بلبان آمده بهاتفاق يكديگر متوجّه جنگ ارزن الروم شدند . نجم الدّين طاقت مقاومت ايشان نياورده روى به گريز نهاد و ايشان بهاتفاق يكديگر متوجّه قلعهء موش كه در دست كسان نجم الدّين ايّوب بود شده آن را محاصره نمود و به جايى رسانيد كه به دست آيد ، كه در اين وقت طغرلشاه بن قلج ارسلان ، بلبان را به قتل رسانيد ؛ به طمع آنكه ولايت اخلاط را تصرّف تواند نمود . اتّفاقا چون بعد از قتل بلبان به اخلاط رفت ، اهالى اخلاط او را به شهر نگذاشتند . و چون بلازكرد رفت ، ايشان نيز او را تمكين ندادند و بهاتّفاق كس به طلب نجم الدّين ايّوب فرستادند . و چون طغرلشاه ديد كه اهالى اخلاط حكومت او را نمىخواهند ، بالضّروره بازگشته به ولايت خود رفت و نجم الدّين ايّوب بىمزاحم و ممانع آمده در اخلاط قرار گرفت . امّا ملوك اطراف و جوانب حكومت نجم الدّين ايّوب را بهواسطهء استيلاى پدرش كاره بودند ، بنابراين ، از اطراف و جوانب فتنه برانگيختند و هرروز طرفى را غارت مىكردند . تا آنكه كار بر نجم الدّين ايّوب بسيار مشكل شد . در اين اثنا ، جمعى از سپاه اخلاط از نجم الدّين ايّوب كناره كرده قلعهء وان را ، كه مستحكمترين قلاع ولايت اخلاط است ، متصرّف شدند . و چون نجم الدّين اين حالت را مشاهده نمود ، كس پيش پدر خود فرستاده حقيقت حال بر وى عرض داشت . پدرش پسر ديگرش ، ملك اشرف ، را به مدد برادر فرستاد . و چون ملك اشرف رسيد ، هردو برادر به اتّفاق يكديگر متوجّه قلعهء وان شده بعد از محاصرهء دور و دراز آن قلعه را به صلح گرفتند . و ملك اشرف از برادر خود رخصت گرفته به جانب حرّان رفت و نجم الدّين باز به اخلاط آمد و از اخلاط متوجّه بلازكرد شد كه مهمّات آن صوبه را نسق و انتظام دهد كه بعد از وى ناگاه اهالى اخلاط به مقتضاى عادت اظهار عصيان و تمرّد كرده مردم نجم الدّين ايّوب را از قلعهء اخلاط بيرون كردند و به شعار « شاه ارمن مرده » فرياد برآوردند . و چون نجم الدّين ايّوب اين خبر شنيد از بلازكرد به استعجال متوجه اخلاط شد . در اثناى راه سپاه جزيره ، كه ولايت برادرش بود ، به وى ملحق شده ، بهاتّفاق ايشان اخلاط را محاصره نمود . اهالى اخلاط با يكديگر نزاع كرده جمعى به جانب نجم الدّين ايّوب شد و جمعى مخالف . القصّه ، چون ميانهء ايشان اختلاف ظاهر شد ، نجم الدّين به معاونت آن جماعت كه خواهان او بودند به شهر درآمد و اكثر مفتنان آن شهر را به ضرب شمشير آبدار به دار البوار « 1 » فرستاد و
--> ( 1 ) . جهنم .